کد خبر 142709
۵ فروردین ۱۳۹۸ - ۱۳:۱۵

روایت اسرای مفقود الاثر – رحمان سلطانی

قسمت چهل و پنجم: دلداری دادن شهید پیراینده

حسین پیراینده سن و سالش تقریبا از همه ما بیشتر بود و حدود سی سال داشت و جبهه های مختلف رو دیده بود و تجربیات ارزشمندی داشت.

. هر وقت بعثیا میرفتن و تنها میشدیم بچه ها رو دلداری میداد. یه بار گفت: بچه ها فِک نکنید این شرایط خیلی سخت و غیر قابل تحمله. من زندانی کشیدم و شرایطی خیلی سخت تر ازین رو تجربه کردم. نگران نباشید این وضعیت بزودی تموم میشه و ما رو به اردوگاه می برن و اونجا در آسایش هستیم. حسین میگفت اگه بدونید تو زندان چه شکنجه هایی میدن و چه سختیایی داره اصلا به اینا نمیگید سختی. بابا اینجا خیلی خوبه. ببینید آب داریم. چیزکی می دن بخوریم و ...

همه می دونستیم این حرفا را بخاطر تسکین و دلداری دادن به ما می گه و دیگه سخت تر از این شرایط متصور نیست ، اما صحبتهاش مثل مرهمی تسکین بخش زخمای روحی ما بود. بعد از شهید متقیان بیشتر از همه کتک می خورد و شکنجه میشد ولی به روی خودش نمیاورد و اکثر اوقات لبخندی گوشه لبش بود و این روحیه تو اون شرایط تاثیر زیادی در مقاوم سازی بقیه در مقابل مشکلات داشت.

یه هفته ای که استخبارات بغداد بودیم، همانطوریکه دَورتادور اتاق به دیوارا تکیه داده بودیم همدیگه رو دلداری میدادیم. یکی میگفت امسال سال پیروزیه و فوقش تا عید بیشتراینجا نیستیم. یکی میگفت برمیگردیم ایران و این سختیا خودش خاطره میشه. یکی هم توصیه به ذکر و دعا میکرد. خلاصه همه با هم بودیم و همدل. در اوج سختی، صفا و صمیمیت موج میزد. کسی نا امید نبود . وضعیت کاروان کوچک ما که حالا با رفتن شهید متقیان شده بودیم سی و هفت نفر مثل اردویی شده بود که اومده باشن کوهنوردی. تا یکی احساس خستگی میکرد و دلش میگرفت، بقیه سراغش میرفتن و بهش روحیه میدادن. وقتی در اوج فشار و شدت سختی عده ای غمخوار هم باشن و به یکدیگه روحیه بدن، واقعا تحمل شرایط رو آسونتر میکنه و ما ازین نعمت همدلی برخوردار بودیم. البته در کنار همه اینا و سرلوحه همه مسائل توسل دائمی بچه ها و دعوت یکدیگه به مناجات با خدا و مدد خواستن از اولیای الهی بود که کار رو آسون میکرد.

ادامه دارد

برچسب‌ها